تبليغاتX
با هم بودن
صداش میاد هنوزم از پشت شیشهامون اگه بشنوی میبنی میگه لحضه ای ودعامون میگه گلم رفی ولی هنوز هست یادت

 

تقدیم به عشق اولی که هیچ وقت فراموشش نکردم

علاقه و محبت شدیدی كه سابقا به تو ابراز می كردم
دروغ بود و بی احساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
به دو رویی تو بیشتر پی می برم و
این احساس در دل من جا میگیرد كه بالاخره باید
از هم جدا شویم دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم كه
روزی شریك زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوستی چون گلهای بهاری كوتاه بود
در این مدت كم به طبیعت فرومایه و هوسهای پست تو پی بردم و
بسیاری از صفات و اخلاق تو برایم روشن شد مطمئن هستم كه
این خشونت و تنه خوئی بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر گیرد
تمام عمر با پشیمانی خواهی گریست و اگر افسانه آشنایی پایانش جدایی باشد
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است كه بگویم
این موضوع را هیچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت كننده است اگر
باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابراین از تو میخواهم
جواب نامه مرا ندهی چون نامه تو سرتاسر
دروغ و تظاهر است و تنها چیزی كه نداری
محبت است و من تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگاری تلخ عشقت را فراموش كنم دیگر به هیچ وجه نمیتوانم
خودم را راضی كنم كه دوستت داشته باشم و شریك زندگی تو باشم
و حالا اگر می خواهی به محبت من پی ببری نامه مرا یك خط در میان بخوان
<< دوستت دارم >>

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن



امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه
پس بخند و عاشق باش



امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد
پس شادی بخش باش



امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه
پس از اعماق وجودت نفس بکش



امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه
پس آرزو کن



امروز هرچقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه
پس صدایش کن



او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است



امروزت را دریاب
امروز جاودانه است
و
امروز زیباترین روز دنیاست!
چون امروز روزی است که آینده ات را آنطور خواهی ساخت که تا امروز فقط تصورش میکردی...



آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود!


آنتونی رابینز در شرح این جمله ارزشمند پایانی می گوید : ذهن ما بهترین دوست ماست و ما را به کارهایی هدایت می كند كه حس می کند به نفع ماست. اگر آمال و آرزوهایی که دوست دارید را در ذهن خود تجسم کنید ذهن پرقدرت ما این طور احساس می کند که با بدست آوردن آن آرزو به شادی می رسیم، در نتیجه ما را واردار می کند تا به موارد دوست داشتنی خود دست یابیم تا از این راه ارباش را خشنود سازد. به طوری كه همانند آهن ربایی پر قدرت عمل كرده و موارد مورد نیاز برای رسیدن به زندگی دوست داشتنی را هویدا می سازد و جالب اینجاست كه این عوامل از قبل در اطراف ما وجود داشتند ولی چون ذهنمان حس نکرده بود که ما به چه چیز علاقه مندیم به همین خاطر نمی توانستیم عوامل رسیدن به زندگی دوست داشتنی را مشاهده كنیم. پس بهتر است زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کنی تا آنگونه شود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 8:13  توسط سپیده | 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، ...

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، ...

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،...

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، ...

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،...

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري...

 مي خواهم بدانم، دستانت رابسوي کدام آسمان دراز مي کني تابراي خوشبختي خودت دعا کني؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 8:56  توسط سپیده | 
سلام نمیدونم این خبرو چطوری بدم بهتون من شیوا هستم برا سپیده دعا کنید تو کماست با هم تصادف کردیم سپیده رفته تو کما تو رو خدا براش دعا کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 8:55  توسط سپیده | 
پسری میگفت:آنقدر تو را دوست دارم

که میخواهم جانم را فدایت کنم.

گفتم: جانت را نمخواهم قلبت را بده

گفت:قلبم را به دیگریهات دادم

گفتم :پس به چه اندازه دوستم داری

گفت :به اندازه ای ستاره های امشب

ولی وقتی شب به آسمان نگاه کردم

ستاری در آسمان وجود نداشت

دوستش داشتم :::::

ولی افسوس دوستم نداشت

آه افسوس..............

میگویند خدا با ماست نکند غم ها خدای ماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 19:23  توسط سپیده | 

.غروب اخرین دیدار لبهای تو میلرزید و

اشک غم میان جام چشمان

دلم آزرده شد آن روز وراه ما از یک دیگر جدا میشد

دلم میخواست که از ژرفای دل فریاد بر می اوردم که مرو

برگرد ولی بغض گلویم را بسته بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 17:0  توسط سپیده | 
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

این منم چون گل یاس نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که شسته بر نگاهم

اگه من غورورم از عشق تو بودن رو سیاهم

اگه عاشقی یه درد

چه کسی این دردو ندیده

اگه عاشقی گناه

ما همه غرق گناهیم 

میونه این  همه آدم غریبو و

بی پناهیم



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 19:52  توسط سپیده | 

زندگی زیباست وعشق جلوی

تمام زیبای هاست

اما در این دنیا هیچ چیز

ماندگار نیست همه روزی دنیا آمدیم

وناگهان خواهیم رفت

کاش روزی که بر میگردیم هیچ

وسوسه ای روح مان

را نا آرام و پریشان نسازد

و از ما قصه ای به یادگاری بماند

که حکایتش برازنده انسان باشد

در این جاده پر پیچو خم

مسافری را دیدم تنها خسته وتشنه لب

باری به دوش میکشید

که قامتش را خم کرده بود

تا به من نگاه کرد روی زمین رها شد

به سویش دویدم رفته

بود از لابلی کوله بارش بقچه ای را یافتم

که بازش که کردم

شب های بی ستاره را دیدم

که کسی میتواند

در پای عشق بمیرد که

پیش از ان زندگی پیش چشمش مرده باشد


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 19:45  توسط سپیده | 

 

 

شب اگه بزاره این دل از تو دست بر میداره

آسمون نزاشت من تو رو تنها بزارم

خاطرات نزاشت دل از تو بر دارم

نمیتونم دل بکنم آخه من عاشق شدم

راست یا دروغ من دیونه شدم

تو دل دار منی فکرو افکار منی

من خواستم برم شب نذاشت

دست از تو بردارم دل نذاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 18:14  توسط سپیده | 

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن .........

 
و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !


 و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ... !

 اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ... !


بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... !


چه زيباست بخاطر تو زيستن ...


ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !


چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !


 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... !


 چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !


براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !


کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !


اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...!!!!


و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 0:48  توسط سپیده | 

کاشکی بیاد اون روزی که دستام تو دستای تو بود

کاشکی برسه اون لحضه ای

که آسمون خدا مال منو تو بود

کاشکی بشه شبای من همیشه موندنی بشه

خدا نگاهمون کنه زندگیمون شیرین بشه

اگه نشه من میرم پیشه خدا

تو آسمون به یاد تو زجه میزنمو میگم خدا

نخواستی پیشم بمونه

من اومدم کنار تو بهت بگم خدا جونم

اگه میشه پیشم باشه نگاش مال من باشه 

صداش تو گوش من

باشه اگه بشه چی میشه

زندگیمون شیرین میشه


+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:57  توسط سپیده |